عشق 127

عاشق دل شکسته
و صبح رفتم خونه و رفتم اتاق خواب و در پشت سرم بستم و خوابیدم فکرم مشغول بود نمیدونستم چیکار کنم چند روزی تو خودم بودم تا اینکه قصد ترک اون شهر رو کشیدم تا خونه مو ببرم ارومیه / تا اینکه با مخالفت خانمم مواجع شدم گفت نمیرم ارومیه من اومدم ارومیه و خونه ای تو ارومیخونه رو بار بزنم ولی خانمم نذاشت و گفت اساس مال منه و نمیدم و نمیام ه اجاره کردم و بر گشتم اردبیل تا اساس و در گیری شدیدی افتاد یه ماه با هم درگیر بودیم و من هم در این مدت خانمم رو بیرون میرفت تعقیب میکردم ولی به جایی نمی رسیدم تا اینکه یه روز گوسشی خانمم تو خونه جا مونده بود تو این حال احوال بودم دیدم گوشی خانمم زنگ زد و من هم گوشی رو برداشتم و جواب دادم ولی کسی صحبت نکرد من شک کردم و شماره تو گوشی خودم نوشتم و رفتم پیش دوستم با گوشی اون زنگ زدیم و موتجه شدم یه مرد گوشی رو برداشت و من زود خونه برگشتم و گوشی برداشتم و مخفی کردم هنوز نیم ساعت از رفتن خانمم نگذشته بود که برگشت تا رسید گفت گوشی من رو ندیدی گفتم تا اینکه باز رفت بیرون ..................
دوستای گلم ادامه داستبن زندگیم رو در پست های بعدی براتون مینویسم منتظر باشید خدانگهدار
اره همون لحظه ماتم برد نمیدونسم چی گفتم چی شده نادر و اون با ناراحتی گفت بخدا دوستت دارم ابولفضل جون ولی چیکار کنم این یه واقعیت . من هم عصبانی شدم گفتم بگو نادر . گفت ابولفضل چند مدتی که نبودی من مدتی قبل من داخل شهر خانمتو با یه غریبه دیدم اون هم چند بار ولی چون نسبتی فامیلیبا تو ندارم نتوستم کاری بکنم . اون موقع بود انگار یه کتری اب جوش رو سرم خلی کردن نه تونستم حرفی بزنم نه حرکت بعد از چند لحظه با ناراحتی گفتم تو مطمعنی از این حرفت نادر گفت اره به جون عزیزترین کسم من هم بدون حرف زدن اونجا رو ترک کردم و تا دم صبح تو خیابون با خودم درگیر بودم و خونه نرفتم
سلام به همه دوستان من قرار شده از امروز داستان خئدم رو برای همه بگم چون دوستای گلم ازم خواستن تا بدونن چه بلایی سر من اومده که وب رو با ۱۲۲ قسمت نوشتم.
حرف از سه سال پیش شروع میشه من یه پسری با روحیه شاد و شوخ طب بودم دروغ نگم تا جا بود دوست دختر داشتم از خودم تعریف نمیکنم نه پولدار بودم نه خوشگل ولی کمی تو دل برو بودم تا اینکه مادرم از دست من به ستوه رسیده بود و کار به جایی رسید که مادرم به فکر افتاد و نظرش این من ازدواج کنم درست میشم.
سه سال پیش و خانواده رفتیم شهرستان اردبیل خونه دایی و مدتی اونجا موندیم تا این که برادر کوچیک من یه روز منو صدا زد و گوشه اتاق خواب گفت خبر داری دختر دایی رباب تو رو زیر نظر داره گفتم نه گفت برو باهاش صحبت کن ببین چی میگه من هم رفتم بهش گفتم گفت ابولفضل دوستت دارم میخوام باهات ازدواج کنم اگه از من خوشت میاد نظرتو بهم بگو . من هم بدون اینکه از ماجرای اصلی خبر داشته باشم رفتم به مادرم گفتم و مادرم گفت خوب پسرم فامیله میشناسمش دختر خوبیه . من هم چند روز به فکر افتادم تا رضایت خودم رو گفتم . تا این که ما با هم نامزد کردیم و به مدت ۴ ماه نامزد موندیم و بهد از ۴ ماه عروسی کردیم. و اینجا بود زندگی من تیره تار شد و من به مدت کوتاهی در ان شهر اقامت داشتم تا زیاد احساس تنهای نکنه
و از زندگی مشترک ما زیاد نگذشته بود که درگیری ها شروع شد باور میکنید دعوایزن شوهر خنده داره سر هیچ پوچه به طور مثال میگم کی بود بهت زنگ زد با کی بودی امروز چی خوردی بون من چرا مادرت این رو گفت و غیره از این چیزه ها. تا اینکه ۱ سال گذشت و ما صاحب یه دختر خوشکل و مامانی شدیم که بیشتر به من شبیه داشت ولی انصافا خوشکل . ولی من چون اونجا کار زیاد نبود اکثرا به خاطره کار به شهرستان میرفتم و هر ۲ ماه یه بار خونه میامدم تا اینکه یه روز از شهرستان امدم و تو این حال احوال بودم که دوستم رو تو خیابون دیدم و بعد از سلام علیک و حال احوال پرسی بهم گفت ابولفضل میخوام یه موضوع مهم شخصی بهت بگم و گفت بریم کافی شاپ و تنهایی بهت بگم من هم قبول کردم همون روز هم رفتیم سر گم قهوه خوردن بودم تا این که دوستم سر صحبت رو رک و پوسست کنده شروع کرد ... گفت ابوالفضل خانمت یه لحظه مکث کرد و من هم دل شوره پیدا کردم گفتم نادر خانمم چی؟..........................................
دوستای گلم ادامه داستبن زندگیم رو در پست های بعدی براتون مینویسم منتظر باشید خدانگهدار
این روزها تا بخواهی، آری دل من گرفته است
چیزی به قدر رهایی انگار از دست رفته است
می خواهم اینک ببارم پنهان ترین گریه ها را
بغضی به غایت گلوگیر، در من ز حسرت شکفته ست
با من بگو از بهاران، از غنچه هایی که گل شد
پشت همین خنده گل، اندوه عالم نهفته ست
حالا زمن باخبر باش، فردا زمان درازی ست
چیزی به پایان نمانده ، گفتم! نگویی نگفته ست
چیزی بخوان ، هرچه باشد، چیزی که از غم نباشد
این روزها تا بخواهی، آری دل من گرفته ست

دیگه از ستاره ها خسته شدم
از غم سرد شبا خسته شدم
نمی تونم غمو باور بکنم
من از هر چی غمه خسته شدم
ای خدا خسته شدی از غم من؟؟
منم از هر چی دعاست خسته شدم
همه مدعی میشن که عاشقن ،
چه کنم از ادعا خسته شدم
از وفای پر جفا خسته شدم
ای خدا منو ببر به آسمون ...
دیگه از زمینی ها خسته شدم

پر از خیال رها شدن بود
پر از لذت تمام شدن
ای کاش زندگی نیز به همان سادگی مرگ
خواستنی بود
دست یاقتنی
ای کاش زندگی نیز به همان گرمی مرگ
پر بود از اشکهای صمیمی
بخشیدن ، گذشتن
ای کاش بودن نیز همانند نبودن
پر بود از امیدهای واهی
از امید...........

پ
سلام به همه دوستای گلم و سلام مخصوص به اونای که به یاده من هستن و برام ÷یغام میگذارن شرمنده دوستای گلم که به صورت نظر خوصوصی گفته های خودشون رو میگن ولی نمیدونم چرا وب درست کار نمی کنه تا جوابشون رو بدم امیدوارم تا فردا مشکل رو بر طرف کنم بازم من دوستای گلم رو لینک میکنم مخصوصا ماندانای عزیز امروز بعد از ازادی خودم از زندان داستان خودم رو به همه میگم منتظر باشین
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی
سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را
دید, نتواند,
که ره تاریک و لغزان است.
و گر دست محبت سوی کس
یازی,
به اکراه آورد دست از بغل بیرون,
که سرما سخت سوزان
است.
نفس, کز گرمگاه سینه می آید برون, ابری شود تاریک.
چو
دیوار ایستد در پیش چشمانت.
راز آن شبهای پر ستاره را میفهمیم.....
همه به پنجرهای بسته عادت داریم....
با هر چه دله شکسته نسبت داریم....

من اگر بی تابم
من اگر بی خوابم
من اگر در پس لبخد پریشان حالم
تو بدان این همه را
از نگاه تو و دوری از تو من دارم
گرچه بس رنجورم
من به امید حضورت
به تماشای نگاهت
و به لبخند پر از شادی توست
که تحمل کنم این غصه و رنج
کاش دانی که تو را
من چقدر دلتنگم
گفتمش دل میخری؟
پرسید چند؟
گفتمش:دل مال تو تنها بخند...
خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود...

مرا چه به تنهایی و سکوت ؟
نقاشی می کشم
دنیای وارونه ام را ،
از اینجا تا بی انتهایی تو
رنگ در طرح
بوسه ای بر باد
درختی در آغوش خاک
آسمانی بی ماه
طبیعتی برهنه
و من
چشمانم حکایت ها دارد ...
مرا چه به تنهایی و سکوت ؟
زندگی باید
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

این شعرم رو تقدیم میکنم به همه کسانی که خوبی کردند اما جوابی ندیدن جز بدی...
وصف حال عاشقی ساده دل از زبان یک درخت
این همه زخم که میبینی به روی ساقه ام
یادگاریست از وفاداری قلب ساده ام
زخم هایم حاصل از عاشق نمایی پست
حاصل از عاشق نمایی تیشه بر دست
تیشه اش سخت و دلش از سنگ بود
زخم ها بر ساقه ام چون ننگ بود
جام درد را سر میکشیدم من در آن روزگاران
آسمان هم قهر بود انگار دریغ از قطره ای باران
دلم از نا گفته ها بود لبریز
در بهار اما برگهایم زرد تر از پاییز
گر چه او میگفت عاشق است و شیفته ی یار
من که میدانستم عشقی نیست در کار
گر چه هر دم می سرود از قلب عاشق پیشه اش
تنم اما زخم بود از ضربه های تیشه اش
می خراشید ساقه ام را و دگر نایی نبود
و برای زخم تازه بر تن رنجور من جایی نبود
تا که روزی تیشه را بر ریشه زد
ضربه آخر شد و سخت تر از همیشه زد
بعد آن دیگر برایم شاخه و برگی نماند
بعد آن دیگر قناری از سر عشق نخواند
من که هر چه خوب کردم عاقبت دیدم بدی
عشق بودم مقصود من اما نیافتم مقصدی

با سلام به دوستان امیدوارم خوب باشین . برخی از دوستان در نظر های که که تو وبلاگ برایم میگذاشتند می پرسیدن که چرا من وبلاگم این قدر غمگینه برای همین من از سری بد داستان زندگیم رو مینویسم تا بدانن من چه شکنجه ای تو زندگیم کشیدم و میکشم بس دوستان منتظر پست بعدی من باشین با امید موفقعیت برای شما
به چه می خندی تو ؟
به مفهوم غم انگیز جدایی ؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟
به چه می خندی تو ؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد
یا به افسونگری چشمانت
که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟
به چه می خندی تو ؟
به دل ساده ی من می خندی
که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟
خنده دار است " بخند ..
وقتی میگن امشب می تونی هرآرزویی داری بگی ،
بغض گلوم رو میگیره!
وقتی یادت میندازن که یکی هست ، یکی هست که صدات رو میشنوه
یکی که توی خلوت اشکات پا میذاره ،
یکی نزدیک تر از اونچه که فکرش رو بکنی!
دستام خالیه! خودم لبریز از کوتاهی!
اون میشنوه ... همیشه میشنوه... بگو
بگو که چقدر بهش نیاز داری ...
خوردی زمین، خسته ای، میخوای دستاتو بگیره و بلندت کنه!
بگو ، هرچی تو دلته... بریز بیرون...فریاد بزن...
خودش گفته!
اون قول داده!
اما کسی رو برای تقسیم دردات نداشته باشی...!؟

صدای باران را می شنوی ؟ "
منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام !
كه عزيز باراني ام را ،در جاده اي جا گذاشتم !
يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم !
توقعي از تو ندارم !
اگر دوست نداري، در همان دامنهي دور دريا بمان !
هر جور تو راحتي ! باران زده ي من !
همين سوسوي تو، از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست !
من كه اين جا كاري نمي كنم !
فقط گهگاه،
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم !
همين !
اين كار هم كه نور نمي خواهد !
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي !
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي آيد !
صداي باران را مي شنوي ؟!
عشق نمی پرسه اهل کجایی ،
فقط میگه تو قلب من زندگی می کنی .
عشق نمی پرسه چرا دور هستی
فقط میگه همیشه با من هستی
عشق نمی پرسه که دوستم داری
فقط میگه : دوستت دارم
